دلانه های بارانی
دلانه های بارانی

دلانه های بارانی

گاهی وقتا!

  

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …


 

گاهی وقتا ! آدما یه کاری می کنن که بعدا بدجوری می رن توی فکر که این چه کاری بود! 

گاهی وقتا! آدما یه حسابایی می کنن که بعدا بدجوری ناجور درمیاد بازم می رن تو فکر که ای بابا این چه حسابی بود! 

گاهی وقتا! آدما یه توقعاتی دارن که بعدا  می فهمن که الکی توقع دارن بازم می رن توی فکر که این چه توقعیه آخه! 

کاهی وفتا! آدما اونقدر از یه چیزایی یه نتیجه هایی می گیرن که بعدا میگن اینم نتیجه است که گرفتم!  

گاهی وقتا!آدما فکرایی میاد به ذهنشون که می فرستنشون یه گوشه ای بعدش می بینن که ای بابا!این چه کاری بود !بابا این فکره داشته درست می گفته شاید!!!

خلاصه گاهی وقتا! آدما از کارای خودشون سر در نمیارن. 

منم الان یکی از همونام 

 

حس شادی با دوستان

دیروز داشتیم در مورد نعمتهای خدا صحبت می کردیم. به بچه ها گفته بودم حواستون باشه که دوستاتون چی میگن که شما تکرارش نکنین و یه چیز جدید بگین. 

خلاصه از اعضای بدن شورع شد و بعدش رسیدیم به چیزای جالب. 

یکی از بچه هام که کمی هم شیطونه (می دونم سه روز برای قضاوت زوده اما تا وقت گیر بیاره شیطونی می کنه) میگه : حس خوشحالی وقتی با دوستامون هستیم. 

یعنی من خیلی خیلی برام جالب بود که یه بچه تا اینجای قضیه رو بخونه. 

یکی دیگه میگه : جان و دلمون 

خلاصه کلی نعمت شمردن که واقعا برام جالب بود و خوشحالم کرد که بچه هام ذهن فعالی دارن و به جوابای خیلی معمولی بسنده نمی کنند 

 

خلاصه که شما هم تا بحال به حس خوشحال بودنتون با دوستاتون این شکلی نگاه کرده بودین؟ 

 

داستانک!

پدر روزنامه میخواند

اما پسر کوچکش مزاحمش میشد

پدر صفحه ای از روزنامه باعکس نقشه جهان قطعه قطعه کرد،به پسر داد و گفت:

ببینم میتوانی جهان را دقیقا همان طور که هست بچینی؟

میدانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است

اما یک ربع بعد پسر با نقشه کامل برگشت

پدر پرسید:جغرافی بلدی؟چگونه این نقشه را چیدی؟

پسر گفت:نه.پشت این صفحه عکس یک آدم بود.وقتی آن آدم را دوباره ساختم،

دنیا را هم ساختم...

لبخند سیمانی

تصور کن: نگاهی را که در تکرار، میخندد

کسی را که میان گریه اش بسیار، میخندد

کسی که دوست دارد، آسمان زیر سرش باشد

و گاهی می نشیند:هی به این افکار میخندد

شده در یک نمایشنامه در نقش کسی باشی

که پنهان از تو میگرید و در انظار، میخندد؟

منم بازیگری که نقش بازی میکند هر روز

برای خنده ی حضّار،بالاجبار،میخندد

برای دیدنم ای دوست!یک لحظه تصور کن:

کسی را که میان گریه ی بسیار،میخندد 

 

افتتاحیه

سلام. 

امروز اولین روز سال تحصیلی جدید بود.این هقته شیفتمون صبحیه و من بخاطر اینکه ببینم چی به چیه ساعت 7ونیم مدرسه بودم. 

وارد حیاط که شدم دیدم بچه ها به صف ایستادن و خلاصه رفتم جلو و در حال سلام و حال و احوال با همکارا بودم که یکی از پسرام که منتظر تولد خواهرش بود اومد جلو و گفت: خانم خواهرمون بدنیا اومد.منم بهش تبریک گفتم (اگه بدونین چه با غرور از خواهرش می گفت ) در این بین دیدم پسرکام (پسرکای سال قبلم) دونه دونه برام دست تکون میدادن و با فریاد خانوم معلم!سلام. خلاصه دیدم اینا اینقدر با ذوق و شوق دارن برام بال بال می زنن (امیدوارم فکر نکنین از خود مچکرم!) رفتم جلو و توی صفشون شروع کردم از نزدیک با همشون حال و احوال کردن.بعد از حال و احوال کردن باهاشون رفتم و دیدم با صف مادرایی مواجهم که همه می خوان بچه شون بیاد کلاس من.(5-6 تا خانم وایستاده بودن کنار هم) برای لحظه ای تعجب کردم مگه واقعا من چکار کردم که اینجوری مادرا اصرار دارن بچه شون بیاد کلاسم؟ 

خلاصه با همه حال و احوال کردم و بهشون گفتم که من نقشی در کلاس بندی ندارم و مدیر و معاون بچه ها رو  با توجه به نمراتشون تقسیم کردن بین کلاسهای دیگه! و رفتم دفتر. دیدم کسی نیست رفتم بالا به شناسائی کلاسم (جای کلاسم عوض شده و رفتم ببینم موقعیتش چطوره و خلاصه دیدم ای بدک نیست) اومدم پائین و دیدم چند تا از همکارا امدن و خلاصه حال و احوال و تبریک سال جدید تحصیلی و اینا. 

بعدش گفتم بچه ها (من و دوتا خانم دیگه معلمهای خانم مدرسه هستیم و مدرسه هم پسرونه و ما اقلیت نیروها!) میگم بریم پائین ببینیم بچه های امسالمون کدومان 

در حین پائین رفتن هم یکی دو تا از همکارا که بچه هاشون رو برای کلاسم آوردن بهم سفارش کردن که خانم بانو بچه هامون رو آوردیم اینجا - هواشونو داشته باشین و از این حرفها. 

رفتیم پائین و دیدیم نزدیک به کلاس بندی پایه ماست خلاصه اسامی خونده شد و بچه ها بدون توجه به توضیح معاونها رفته بودن جلوی در کلاس قبلی من.با خوندن آخرین بچه من لیستم رو تحویل گرفتم و رفتم داخل که دیدم مادرا و بچه ها همه سرگردونن وسط سالن و میگن خانم کلاستون کجاست منم اونجا وایستادم و میگم : بچه های کلاس خانم بانو! دنبال من بیان راه افتادیم و رفتیم کلاسمون. 

بعدش بچه ها خودشونو معرفی کردن و منم خودمو و خلاصه در این حین آقای همکار اومده در کلاس به حال و احوال و اینا.میگم امسالم اینجائین؟میگه امسال تربیت بدنی درس می دم و خلاصه حال و احوال و بعدش دیدم لیستم با بچه هام نمی خونه (بچه ها بیشتر بودن و یه سری توی لیست نبودن اما توی کلاس بودن)خلاصه رفتم دنبالشون و یکی - دو تا هم مدیر آورده سر کلاسم که خانم بانو اینام بیان اینجا! 

آخر سر دیدم من 31نفر دارم اون کلاسا 29 یعنی داشت شاخم درمیامد.این چه وضعیتیه خلاصه بعد زنگ آخر کلی با مدیرخان حرف زدم.بازم نتیجه نگرفتم و فردا دوباره بهش بگم که کلاسم با بقیه تعدادشون یکی بشه که منم به کارام برسم. 

تازه با هم شکلات خوردیم (من و پسرای جدیدم) و اینکه با هم کلی بازی کردیم و شعر خوندیم و اینا! 

 

این بود گزارش من 

 

امیدوارم سال خوبی باشه و بتونم مفید باشم برای بچه ها و با هم به نتایج خوب برسیم. 

در ضمن امیدوارم پائیز قشنگی پیش روی همتون باشه.