خدایا!
دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته محبت اند و یادشان مایه آرامش جان می باشد.
در میان خلق معدن خیرند و دارنده پاک ترین خصوصیات.
پس ای خدای من اکرامشان کن
و بر صفات نیکشان بیفزای
و سلامتشان بدار.
آمین

دلـتنگــی، پیچیــده نیســــت.
به همین ســادگـی...
یــک دل..
یک آسمان..
یــک بغــض ..
و آرزوهــای تـَـرک خـورد ه !

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی.چه نیازی.چه غمی است؟
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

گاهی حس می کنم که تکلیفم با خودم روشن نیست.
نمی دونم از خودم چی می خوام.
نمی دونم می خوام چکار کنم؟
نمی دونم توقعم چیه؟
گاهی حس میکنم خیلی بچگانه رفتار می کنم - جایی که باید بزرگ باشم!
گاهی حس میکنم که بلاتکلیفم
خودم
احساسم
تصمیم هام
و هر چیزی که به من و احساسم مربوط میشه.
گاهی حس میکنم توی یه گردآب گرفتارم
هی می چرخم و می چرخم و بازم سر جای اولم هستم.
از دوگانگی عقل و احساسم می ترسم.
از گرفتن تصمیمی که نمی دونم درسته یا نه می ترسم
از باور کردن چیزی که درکم میگه و اونی که عقلم می خواد می ترسم!
کلا موندم توی راهی که تکلیف هیچیش روشن نیست.
هنگ کردم از این تناقضات و این چندگانگی ها!
خدایا! خودت به فریاد برس.
در مقابل تقدیر خداوند همانند کودکی باش که وقتی او را به هوا می اندازی می خنددچون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت.
تو زندگی هر کسی از یه روز ، از یه جا ، از یه نفر به بعد ، دیگه هیچی مثل قبل نیست !
و پایان سال تحصیلی به طور رسمی فرا رسید.
سه شنبه آخرین روز رسمی مدرسه بود و کلی برای بچه ها صحبت کردم که طی تعطیلات مطالعه رو فراموش نکنن و تا می تونن مجله ها و کتابهای مختلف بخونن . بازار عکس و نوشتن خاطره هم گرم بود.
بعضی مادرها برای تشکر آمده بودند و بعضی هم تقاضای رفتن من به همراه بچه ها به پایه ی بالاتر را داشتند.
خلاصه که حسابی
این شکلی بودم البته حفظ ظاهر می کردم ولی نتونستم بهشون نگم که : درسته شما پسرهای حرف گوش کنی نبودین! اما دلم براتون تنگ میشه! این حرف من همان و زدن زیر گریه ی نصف کلاس همان
خلاصه که بازم براشون صحبت کردم که من منتظرم که شما ها بهترین مدرسه باشین تو سال بعد و از ذهنم نمی رید و خلاصه اوضاع رو جمع و جور کردم.
چندتا عکس هم ازشون گرفتم.شاید بذارم براتون! (عکس جوجه هام)
توی دفتر هم که داشتم دوربین رو شارژ می کردم (از شانس باطری دوربین برادر جان شارژ نداشت و برادر جان شارژر آورد و من زنگ تفریح شارژش کردم) همکارا نشسته بودن.که منم بیکار ننشستم و شروع به فیلم گرفتن ازشون کردم.
یکی از همکارا گفت: به قول شاعر وقت رفتن نباید گریه کنی!
من
و چون توی دنیای خودم بودم زیاد توجه نکردم. اما بعد که داشتم فیلم رو نگاه می کردم یه جوری کنجکاو شدم که ببینم منظورش چی بود که رسیدم به :
وقت رفتن نمی خوام ببینمت می دونم ببینمت کم میارم
اگه یه لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا می
زارم
اگه اسمم و فقط صدا کنی راه رفتن واسه من
بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم
برات تنگ نمیشه
می دونم هر جای دنیا که باشم تو دلم
عشق تو کمرنگ نمیشه
اگه خونسرده نگام به دل نگیر دل
تو یه روز ازم خسته میشه
اگه خونسرده نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه

خلاصه که عجب ! اوضاعی شده که ذهنم رو کمی به خودش مشغول کرده اما
نمی خوام هیچ جوری تفسیرش کنم ولی همش دارم فکر میکنم به بعضی چیزها! 
و به این ترتیب دوره ی رسمی مدرسه تمام شد اما تحویل دادن دفتر کلاس و پوشه ها هنوز مانده و تعیین تکلیف بچه های نیاز به تلاشم توی شهریور.
------------- ------------------------ -----------------
خندیدن خوب است.............
قهقهه زدن عالیست...................
گریه ادم را ارام میکند.........................
.............اما..................
لعنت به بغض.......................................