صدا بزن مرا ....
مهم نیست به چه نامی ...
فقط "میم" مالکیت را آخرش بگذار ...
می خواهم باور کنم ... مـــالــِ تـــو هستـــم...
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که
طعم وابستگی را چشیده باشد
پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که
سر انجام آن وابستگی دلتنگیست !!!
خلاصه که صبح بعد از شب عروسی دیگه به مراحل پایانی فرایند عروسی نزدیک شدیم و اونم مراسم پاتختی بود.

ما شب رفتیم منزل خودمان و صبح زود دوباره به منزل دائی جان تشریف بردیم و در امر خطیر ظرفشویی و خشک کردن و دسته کردن ظروف همکاری کرده و بعدشم ناهار صرف کردیم و بعد از ناهار هم مشغول آماده شدن برای ورود مهمانها شدیم.البته الان دیگه مثل قدیم نیست که یه عالمه مهمون از طرف عروس برای پاتختی بیان اما بازم پذیرایی و حال و اتاق کناری همه پر از مهمون شده بود. راستی صبح خواهرهای عروس برای عروس و داماد صبحانه آورده بودند و یه صبحانه مفصل هم برای خانه ی دائی جون اینا که شامل: کاچی - تخم مرغ عسلی - نیمرو - یه نوع کلوچه محلی - کره و مربا و اینا.
جاتون خالی ما هم از این صبحانه بی فیض نماندیم
تازه برای پذیرایی از میهمانان عصر هم باصطلاح صندوق آوردند که مملو از : شیرینی - یه نوع شیرینی خانگی (قطاب) - آجیل - یه نوع کلوچه (محلی) - شکلات
خلاصه که شیرینی ها را من و یکی از دخترخاله ها چیدیم و آجیل و شکلاتها را هم به ظرفهایی برای پذیرایی منتقل کردیم و میوه ها هم در دیسها چیده شد.
بعله. و از ماجرای حاشیه ی عروسی که میونه ی خاله جان با ما (خواهر زاده های دختر یعنی من و سه خاله دخترم) شکراب شده و هنوز (بعد از یه هفته) ادامه داره. 
ما مشغول آراستن خودمون شدیم و لباسامونو عوض کردیم
و من یه پیرهن نارنجی خیلی روشن گیپور دارم که اونو پوشیدم. موهامم باز گذاشته بودم و با دوتا سنجاق از دوطرف جلوی موهام رو جمع کردم تا یه وری و کوتاهی یه طرف معلوم نشه.
عروس هم یه لباس نسکافه ای کوتاه پوشیده بود و رفت آرایشگاه موهاشو بلوطی کرد و اومد. بعد از آمدن مهمانها حرکات موزون و پذیرایی و بعدشم خواهرهای عروس خلعتی و کادوهای طرف عروس را اعلام کردن که : یه دستگاه لب تاپ کادوی خانواده عروس بود. خواهرهای عروس مبلمان گرفته بودند و از بقیه هم اسمی برده نشد حتماْ نقدی حساب کردن
بعدشم یه عده ای از مهمانها برای دیدن منزل عروس داماد راهی خونه اونوریه شدند! ما هم که خسته بودیم و قبلاْ هم دیده بودیم نرفتیم
وبه این ترتیب مراسم عروسی پسردائی بنده به پایان رسید . با آرزوی سلامتی و خوشبختی برای این زوج جوان و بقیه جوانها و دوستای عزیزم.

و اما ادامه ماجرا:

شب بعدش که عصر چهارشنبه بود هم عروسی همکار جان که نوه خاله ی مامان جان هم هست دعوت بودیم و حنابندان مردانه (جشن حنابندان داماد!!!) بود با خودمون فکر کردیم که : امشب که فقط مردا هستن و با ما که کاری ندارن و اگر هم بخوایم بریم داخل حیاط برادرجان و باقی میخوان بگن : برید داخل - اینجا بده و خلاصه غیرتی بازی و اینا!
از اون طرف هم اون بنده ی خدا ناراحت میشه. تصمیم بر آن شد که مردای خونواده برن حنابندان!
ما هم بریم سالن عروسی همکار - فامیل جان!
خلاصه هرچی سالن دیشبی بی کلاس و افتضاح و بی برنامه بود سالن امشب ناز و جالب و مرتب بود! جاتون خالی
خلاصه بسی کیف نمودیم و برای خاله دخترها از زیبایی و مرتبی این سالن تعریف نمودیم که از نیامدنشان پشیمان گردیدند!!! تازه بعد سالن هم رفتیم و به جشن حنابندان هم رسیدیم!!آخه عمه ها و خاله های داماد و کلاً خانمهای درجه ی یک معمولاً آخر مراسم به داماد تبریک میگویند و آرزوی خوشبختی میکنند و حرکات موزون و اینا که مادر جانمان به آن قسمت ماجرا هم رسیدند!
قرار بر این بود که جشن شب عروسی در منزل دائی جان برگزار شود و عروس هم 120 کیلومتر کوبیده بود رفته بود پایتخت برای آرایشگاه ( آخه مرغ همسایه غازه و الا همون آرایشگاههای ولایت هم همون کار و شینیون و میکاپ رو انجام میدادن دیگه ! هیچ نکته خاصی در عروس ندیدیم که بگوئیم
تفاوت داره و خوب بود که رفته بود اونجا!) در هر حال قرار بر این شد که مقدمات و پذیرایی هم بعهده ی فامیل نزدیک و چند نفر کمکی باشد.
خلاصه بعد از کوزتینگ بسیار برای آماده سازی مقدمات شام. رفتیم که حاضر بشیم و پس از طی مراحل مختلف حواشی مهمتر از متن (یه روز براتون تعریف میکنم) . بالاخره حاضر شدیم.
من یه تاب و دامن نسکافه ای رنگ با تکه هایی از پارچه ی قهوه ای و کمی کارشده با پولک و حریر و اینا پوشیدم. موهام رو هم به کمک خاله دختر جان سشوار کشیدم و یه طرفه جمعش کردم و گوشه چپش رو هم سنجاق زدم و یه روسری کرم-قهوهای هم برای بیرون رفتن برداشتم.
بعد از حاظر شدن از ما دعوت شد برای آوردن عروس به خانه ی پدرش بروین البته در معیت بزرگان فامیل و بعد از یه چرخ کوتاه (آخه دائی جان تاکید داشتند بر اینکه عروس را زودتر بیاوریم تا پذیرایی از میهمانان و شام و اینا با کمبود وقت و نیرو و بی برنامگی!! مواجه نشود.
و به این ترتیب عروس و داماد به منزل دائی جان آمدند و از آنجائیکه ما اهل انجام حرکات موزون نبودیم رفتیم و در گوشه ای جلوس نمودیم تا وقت شام که احساس نمودیم غلظت کوزتینگ خونمان کاهش یافته و برای سروگوش آب دادن به ساختمان مجاور که سفره ها را آنجا گسترانیده بودند رفتیم و تا آخر شب گرفتار پذیرایی از میهمانان شدیم!
خلاصه که 5 نفری (من و مامان و خاله دختر -زن داداش و خانم همسایه و یکی از زندائیهای داماد) مشغول جمع و جور کردن شدیم و بعدشم مادرجان و خاله های بنده و خاله و دائیهای داماد کادوهاشون رو به عروس و داماد دادند و آنها را راهی خانه ی بخت که در همسایگی منزل دائی جان بود نمودند و به این ترتیب شب عروسی با تمام حواشی تلخ و شیرینش به پایان رسید.
**+** راستی ماشین عروس هم یه مزدا3 سفید بود که باگلهای سفید و صورتی و لیلیوم های سفید و صورتی تزئین شده بود.
.... در مورد روز پاتختی در فرصتهای بعدی خواهم نوشت.