داشتم فکر می کردم که چرا دارم توی روزمرگیها غرق میشم.
با خودم تصمیم گرفتم دوباره بشم همون بانوی دقیق و در عین حال مهربون.
خلاصه داشتم درس «نوروز» رو تدریس می کردم و شروع کردیم از فصلها گفتن و رسیدیم به بهار و اینکه عید نوروز و قبل عید نوروز چه کارهایی انجام میدیم.
بیشترین اقبال با چهارشنبه سوری بود!!!بماند که بچه های کمی به خانه تکانی و جشن نیکوکاری هم اشاره کردند.
رسیدیم به بحث شیرین چهارشنبه سوری و اینجا بود که شور و سرزندگی رو توی چشم تک تک جوجه هام (پسرام) دیدم وقتی داشتن از شیرین کاریهای خودشون یا باباشون موقع چهارشنبه سوری تعریف می کردن.
از برنامه هاشون گفتن و چقدر هم من اسم انواع ترقه جات (چیزی شبیه به ترشیجات!!!) یاد گرفتم.
مثل :
هفت ترقه - کپسولی - سیگارت - نارنجک! چسبی - آبشاری - فشفشه - ترقه سوتی!- خمیری - منوری - کاربیت - تازه یکی از بچه هام برگشته میگه : خانم- بابای من کلر میریزه توی شیشه بعدش درشو می بنده و کبریت میندازه توش و پرتابش می کنه! آخ که چه صدایی داره
یعنی شما فکر کنین که من چقدر دانشآموز شیطونک دارم که کلی هم خوشحالند با این ترقه ها و کلی هم برام از خطرات بعضی ترقه ها گفتن و وقتی بهشون تذکر میدم که باید مراقب سلامتیتون باشین بازم برام مثال می زنن که فلانی و فلانی چه اتفاقی براشون افتاده!!!
تازه یکیشون که میگفت : خانم ترقه هامو می خوام توی آسانسور مجتمعمون بترکونم!!
یعنی من چقدر تعجب کردم ازش!خدا می دونه!! تازه این بچه جز بچه های خیلی منظممه که اصلا بهش نمیامد سراغ ترقه بره چه برسه که همچین فکری هم داشته باشه!کلی باهاش صحبت کردم باشد که هدایت شده باشه!!
خلاصه که داستانهای شنیدنی کلاس من دوباره شروع شده!

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد
در نوک یک قله آشیانش دادم که همین دل رحمی چه بروزم آورد
عشق جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله به زمین افتادم
تازه آمد یادم من عقابی بودم
بر فراز یک کوه آشیان خود را به نگاهی دادم......

خلاصه اون موقعها (زمان خاطره) من یه گوشی اسباب بازی قرمز رنگ داشتم که کلی هم دوسش داشتم.بعدش این داداش جان بنده - کمی زیاده خواه بودن و میگفتن که گوشی تلفنه مال منه! و همیشه هم من بهش میگفتم که نخیر!
یه روز که طبق معمول کل کل صاحب بودنمون شروع شده بود (کل کلمون هم از نوع عملکردی بود یعنی بحث لفظی وجود نداشت) خلاصه نشسته بودیم و جناب داداش ادعای صاحب بودن کردن و منم در حال دفاع از مایملکم دسته ی گوشی دست داداش جان و تنه اش هم دست بنده! خلاصه بکِش بِکشی راه انداختیم. من از این طرف و اونم اون طرف و هیچکدوممون کوتاه نیومدیم که یهو گوشیجان بنده کوتاه اومد!!
سیمش کنده شد و در همین حین من قل خوردم این طرف و داداش جان! هم اونطرف
هیچی دیگه بعدشم متعجب شدیم که چی شد یهو!!!
....
و به این ترتیب گوشی من خراب شد . . .
البته هنوزم گاهی داداش جان میگه : هعیی یادته گوشیمو خراب کردی؟
من: 
** خلاصه ممنون از اون دوست که منو یاد این خاطره انداخت
**
قصد کرده است خدا جلوه ی دیگر بکشد
سوره یِ مریمی از سوره یِ کوثر بکشد
بگذارید همین جا به قدش سجده کنم
نگذارید دگر کار به محشر بکشد
دختر این است اگر، فاطمه پس حق دارد
از خداوند فقط مِنَّت دختر بکشد
مادر ِ دَهر نزائید و نخواهد زائید
آنکه را از سر ِ این آینه معجر بکشد
بالِ جبریل به این قُبه تمایل دارد
تا دمشق هست چرا جای دگر پر بکشد؟!
زینب آنقَدر بزرگ است که آماده شده است
یکسره جام بلای همه را سر بکشد
قبل از اینی که خودش جلوه کند آماده ست
عالمی را به تماشایِ برادر بکشد
(علی اکبر لطیفیان)
**
به یاد فروردین91-بین الحرمین (روز میلاد حضرت زینب (س))
چند روز پیش در مورد رفتارها و ترسهام راجع به سفر آخرت حرف می زدم با یه دوست.
درست یه ربع بعد تمام شدن حرفهام