| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
محرم شدیم و بعد از نماز مغرب و عشا در محل مقرر جمع شدیم.
نه که من خیلی عکس مینداختم. 
صبح طبق روز قبلی از سحر رفتیم حرم و بعدشم صبحانه و قرار بود که عصر زیارت دوره بریم.
خلاصه حدود 2:30 رفتیم لابی و تا حرکت کنیم ساعت سه شده بود.
دلم یه دل سیر گریه می خواد
از ته ِ تهِ دلم.
وقتی آدم تکلیف خودشو و کاراش روشن نباشه. مثل یه برگ کوچیک روی آب باشه - معلومه چی میاد سرش . . .
خدایا ...
مدتیست از آبی یکدست
دورم
مرا به خانۀ ابرها بفرست
تا با آنها
یک دل سیر
گریه کنم.
ستاره چگینیان
نه که من بسیار عکس انداختن را دوست میدارم.هر موقع گوشیجان شارژ داشت و همراهم بود عکس انداختم!
یه چندتایی گذاشتم ادامه مطلب دوست داشتین ببینین.
دارم فکر میکنم نوشتن خیلی با جزئیات - مخاطبم رو خسته می کنه.
سعی میکنم فشرده و خلاصه تر تعریف کنم.