دلانه های بارانی
دلانه های بارانی

دلانه های بارانی

نمی دانی

نـه نمـی دانــی…! 


هیچـ ـکس نمــی دانـــد…! 


پشت ایــن چهــره ی آرامـ در دلــــم چه می گــذرد…! 


نمـی دانـی…! 


کســی نمـی داند…..! 


ایــن آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام…! 


چقــدر خسته امـ می کنــد…!

بچه که بودیم (ایمیل وارده)

  

بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلب ها در چهره بود


اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ام که سکوت کرده ام


دنیا را ببین ...

بچه که بودم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ام و از چشمهایم می آید!


بچه که بودم همه چشمای خیسم رو میدیدن

بزرگ شدم و هیچکی نمیبینه


بچه بودم تو جمع گریه می کردم

بزرگ شدم تو خلوت


بچه بودم راحت دلم نمی شکست

بزرگ شدم خیلی آسون دلم می شکنه


بچه بودم همه رو ۱۰ تا دوست داشتم

بزرگ که شدم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست دارم


بچه که بودم قضاوت نمی کردم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنم تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتم


بچه که بودم اگه با کسی

دعوا میکردم ۱ ساعت بعد از یادم می رفت

بزرگ که شدم گاهی دعواهام سالها تو یادم موند و آشتی نکردم


بچه که بودم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدم

بزرگ که شدم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرمم نمیکنه


بچه که بودم بزرگترین آرزوم داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدم کوچکترین آرزوم داشتن بزرگترین چیزه


بچه که بودم آرزوم بزرگ شدن بود

بزرگ که شدم حسرت برگشتن به بچگی رو دارم


بچه که بودم تو بازیهام همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردم

بزرگ که شدم همش تو خیالم بر میگردم به بچگی


بچه بودم درد دل ها را به هزار ناله می گفتم و همه می فهمیدند

بزرگ شده ام، درد دل را به صد زبان به کسی می گویم ...

اما هیچ کس نمی فهمد


بچه که بودم دوستیام تا نداشت

بزرگ که شدم همه دوستیام تا داره


بچه که بودم، بچه بودم

بزرگ که شدم، بزرگ که نشدم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستم

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم.

یک اربعین پیش رو . . .

از اربعین یک اربعین که بگذرد شاید  بشود تحقق یک رویا 

 

 

ممکنه کمی دیر به دیر بیام.   

اما 

 

قول میدم که بخونمتون. 

 

شما هم منو فراموش نکنین

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

 

 

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز  

 

 دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین  

 

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند . . . 

 

 

 

اربعین حسینی تسلیت باد. 

 

التماس دعا 

یلدا

 

ای پادشه خوبان ...   

 

(فال حافظ)

 


 

شب یلدا قدم آرام بردار
کمی هم احترام ما نگهه دار
تو میبینی ربابم غصه دار است
بنی هاشم هنوزم داغدار است
صدای العطش در گوش مانده
بدن ها بی کفن هرگوشه مانده
شب یلدا تو هم چله نشین باش
سیه پوش غم سالار دین باش 

 

*-*-*-* 

تنها یک دقیقه ناقابل مى تواند از یک شب عادى، شب یلدا بسازد؛ 

ولى با هم بودن است که آن را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار شده است

یلدا مبارک 

-+-+-+-+-+-+-+-

گاهی بعضی حس ها ....

 

گاهی فکر می کنم که  مثلاً آدما چی میشه که از موقعیتهاشون نمی تونن خوب استفاده کنن. 

گاهی فکر می کنم که موقعیتی در اختیارم بوده و من به جای استفاده ی احسن ازش - یه استفاده ی سطحی کوتاه ناقص کردم. 

گاهی شدید حس یه آدم مغبون فرصت از دست داده ی تنهای سرگردون و وقت تلف کن بهم دست می ده. 

گاهی فکر می کنم لیاقت بعضی موقعیتها باید وجود داشته باشه و آدم اونها رو از دست نده. 

گاهی فکر می کنم که لیاقت موقعیتهایی رو آدم باید توی خودش ایجاد کنه. 

گاهی فکر می کنم که خدا چقدر ممکنه تعجب کنه از عکس العملمون در برابر موقعیتهایی که در اختیار بنده هاش می ذاره.  

الان بدجور ذهنم درگیره که دارم چکار می کنم. 

داره اتفاقایی رقم می خوره و من در حال سبک - سنگین کردن خودم و موقعیتم و رفتارم هستم. 

دارم فکر می کنم که چطور میشه خوب بود.بهتر بود بی هیچ چشمداشتی! اصلا میشه که آدم مثل این جمله بشه : " آفتاب باش تا به هرکس که نخواهی نتابی, نتوانی "  

دارم به خودم میگم : بانو حواست هست؟ داری وارد یه برحه ی جدید میشی.باید خودتو آماده کنی.باید آماده باشی و لایق!تا بعدا! حس غبن نکنی.حس نکنی موقعیت و فرصتی که داشتی رو به درستی استفاده نکردی! که حس نکنی  : وای خدای من ! چرا من توی اون لحظه ی خاص - توی اون لحظه ی قشنگ و ناب که باید می خواستم چیز بهتر رو , بین شمع و خورشید مثلاً یه جرقه ی کوتاه رو انتخاب کردم. 

 

وای! اصلاً نمی دونم دارم چی میگم.هنوز توی بهتم و فقط دارم فکر می کنم. 

آیا مسافر این راه خواهم شد؟ 

.....

خلاصه : گاهی بعضی حس ها بدجور میندازنت توی افکار متفاوت!چیزی شبیه به شمردن جوجه های آخر پائیز