آدم ها همه چیز را همین طور

حاضر و آماده از مغازه ها می خرند ،
اما چون مغازه ای نیست
که دوست معامله کند ،
آدم ها مانده اند بی دوست .
گفت :
" تو اگر دوست می خواهی ، مرا اهلی کن "
پرسید : اهلی کردن یعنی چه ؟
گفت : یعنی ایجاد علاقه کردن
و این چیزی ست که این روزها پاک فراموش شده .
پرسید : راهش چیست؟
گفت : باید صبور باشی ...
خیلی صبور .
آنتوان دوسنت اگزوپری
برادری به تعداد نیست ، به وفاداری است
یوسف یازده برادر داشت وحسین (ع ) ، تنها عباس (ع) را . . .
پ. ن 1 :
در چشم فرات عکس ماه افتاده است
یک هاله به رنگ اشک و آه افتاده است
آن دست بنازم که جلوتـر از پــــــــا
در راه وصال حق به راه افتاده است
پ.ن 2:
دارم فکر میکنم 
میدان مشک،
روبهروی حرم سقا.
داغ دل عباس
پیش چشمانش.
آخ عباس!
التماس دعا
دیروز و پریروز جزء روزهای شلوغم بود.
هر دو روز رو برای کاری باید می رفتم مرکز استان! روز اول که یه جلسه ی فرهنگی بود و روز دوم می خواستم گشتی توی کتاب بهمن بزنم و بعدشم یه سر به دکتر بزنم برای ادای دکتر سلام!
خلاصه صبح از خونه اومدم بیرون و به مامان گفتم برنامه اینه مدارکم رو برمی دارم و با سرویس همکارا می رم - کارام رو ردیف می کنم و دیدم دیر میشه زنگ می زنم بابا بیاد دنبالم!
خلاصه صبح تا ظهر مدرسه و سر و کله زدن با شیطونکهام و بعدش باتفاق همکار خانم رفتیم و سوار سرویس شدیم . خلاصه آمار ایستگاه رو گرفته بودم و طالقانی هم ایستگاه داشتن خیالم راحت شد که تنها نیستم و بخاطرم سرویس نگه نمی داره.
خلاصه حدود ۲عصر کرج بودم و رفتم یه چرخی توی نمایشگاه زدم و چندتا کتاب گرفتم.
از آنجائیکه هوا ابری و همچین نم نم بارونی هم میامد منم توی افکار خودم به سمت مطب حرکت کردم و همینجوری توی افکارم غوطه ور بودم که دیدم ای وای دارم همینجوری واسه خودم میرم و نزدیکه سر از هفت تیر دربیارم!دوباره خودمو جمع و جور کردم و مسیری که کمی رفته بودم رو برگشتم و رسیدم به جایی که باید و اونجا دقیقا ۲ساعت تمام تک و تنها و غرق در افکار خودم منتظر شدم تا کارام ردیف بشه و خلاصه برگشت به خونه هم حدود ۷و نیم شد! منم خسته و کوفته! یه سر به نت زدم و بعدش رفتم به خوابم برسم.
کلی فکر کردم و کلی به خودم امید دادم که بانو جان! قضایا رو برای خودت سخت و پیچیده نکن.خیلی هم درگیر نباش و خیلی هم فکر نکن! زده بود به سرم که سراغ دوستی اون نزدیکی رو بگیرم و بعد با خودم گفتم : نه بانو جان.هر چیزی که به ذهنت بیاد نباید عملیش کنی!!
خلاصه که کلی توی اون هوا قدم زدم - بدون توجه به اینکه هوا کمی خنک بود و بدون ترس از سرما خوردن! (البته الان که دارم کمی گلو درد حس میکنم - فکر می کنم اون قسمت قضیه به واقعیت پیوسته! )
پ.ن 1:
امروز زنگ هنر ربطش داده بودم به تشکر کردن و درسی که توی هدیه ها داشتیم و از پسرکام خواستم گل بکشن برای تشکر از پدر و مادرشون! وای که چه گلهایی کشیده بودن.
منم توی تابلو براشون یه عالمه گل کشیدم و گفتم به خاطر روز دانش آموز این گلها برای شما
وای که چقدر ذوق کرده بودن و می گفتن : خانم مگه شما کلاس نقاشی رفتین؟
وای خانم ما بلد نیستیم این همه گل قشنگ بکشیم.
خانم همه ی اینا رو بخاطر ما کشیدین؟
خلاصه از ذوق اونا کلی خودمم ذوق کردم
پ.ن 2:
سر یکی از زنگها! آقای ناظم عکسهای بچه ها رو آورده بودن بهشون بدن و به بهانه ی اینکه پسرای خوبی باشید و شلوغ نکنین و الا این دوربین فعال میشه (اشاره به دستگاه اعلان حریقی که مدلش تغییر کرده بود و پر از سیم های مختلف بدون کلاهک معمولی) یکی از بچه ها هم نه گذاشت و برداشت - گفت : آقا این که دوربین نیست!
آقای ناظم :
من :
و در حال تلاش برای نخندیدن
آقای ناظم : بچه! تو میدونی داخل اون سیمها چه خبره؟ چه چیزایی هست؟ چه دستگاههایی داره؟ از کجا می دونی دوربین نیست!
خلاصه بچهه سعی کرد کوتاه بیاد و منم دنبال فرصتی واسه خندیدن! و آقای ناظم هم مشغول دادن عکسهای بچه ها!

داشتم فکر می کردم پسرای امسالم خیلی احساسی تر و عاطفی ترن و توی این مدت هر روزی که نقاشی دارن پای نقاشیشون مملو از جمله های احساسیه . 
خلاصه از چندتاشون عکس گرفتم تشریف ببرین ادامه مطلب
و اینکه لطفاْ نگین چه خودشیقته است! 
و اینکه خدا کنه تا آخرش با هم خوب باشیم و با خاطره ی خوبی از کلاس دوم برن
پ.ن : یکی از بهانه های زیاد گشتنم توی نت تمام شد
آقا ما داشتیم توی عصر پادشاهان بازی می کردیم خلاصه سروری که بازی می کردم بعد ۵ ماه تمام شد و یکی از بهانه هایی که من پای ثابت نت بودم و سر زدن به قلعه هام بودن به پایان رسید
آدمها مثل یخ می مانند
برای همراه داشتنشان باید سرد بود
اگر گرم شوی آب می روند
..........