دلانه های بارانی
دلانه های بارانی

دلانه های بارانی

مهربانی *

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت

دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را

زیباترین معصوم دنیا می‌کند

پس خود را گناهکار مبین

من عیسی نامی را میشناسم که

ده بیمار را در یکروز شفا داد

و تنها یکی سپاسش گفت

من خدایی میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده

یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر
پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند

از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند

خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد

پس به راهت ادامه بده 

 


پیام وارده

آدمها ...

هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم 


کوچه‌ها را بلد شدم 


خیابان‌ها را بلد شدم 


ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را 


رنگ‌های چراغ قرمز را 


جدول ضرب را حتی... 


دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم 


ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم 


آدمها را بلد نیستم! 

 

هزارپایی در جوراب!

 

سلام به همه!  

 امروز صبح بعد کمی گشت و گذار در نت و گفتگو با دوستان.یهو یادم اومد که امروز روز آخر مهلت کتابای کتابخونه است.خلاصه کتابهام رو برداشتم و لباس پوشیدم.معمولا جورابم رو آخر می پوشم.خلاصه جوراب رو پوشیدم و اومدم چادر سرم کنم دیدم جورابم خنکه.هی فکر می کنم که چرا جورابه خنکه؟ من که دستم خیس نبود موقع پوشیدنش و روش هم چیزی معلوم نیست.خلاصه دیدم اصلا یه جوریم! گفتم ببینم چی شده جورابه اینجوریه.هیچی دیگه اومدم از لای جوراب نیگاه کنم به علت این حسم برسم (نه که کمی تنبلیم میاد یه کاری رو دوبار انجام بدم) یهو دیدم یه هزارپای دراز لاغر داره واسه خودش جولان میده! 

با صدای خفیفی که به جیبغ هیچ شباهتی نداشت!جورابم رو در آوردم و خیلی متعجب نشستم! خاله دختر کنارم داشت مطالعه می کرد در جواب اون حالت من میگه: چی شد؟ چیزی رفته تو پات؟ 

من : آره! یعنی نه! یه هزار پا رفته تو جورابم !!

خاله دختر با شنیدن این حرفم : وای! الان اون عکس العملت در مقابل هزارپاست؟ چرا جیغ نمی زنی؟ 

من: خوب هزارپاهه توی جورابه!جورابم که دستمه! من نباید جیغ بزنم که! اون باید جیغ بزنه! 

خاله دختر با صدای بلند در حال صدا کردن مامان جان من! 

مامان با ملاقه توی دست و فندک آشپزخونه توی دست دیگه!پرید وسط اتاق چی شده؟ چیه؟ 

خاله دختر با هیجانات بسیار بالا: وای خاله جون! یه هزارپا! 

مامانم: کو؟ خب بزنیدش. 

من: ایناهاش (اشاره به جوراب توی دست) 

خلاصه مامان میگه بیا اینجا بزنمش .ممکنه فرار کنه. منم که با لنگه کفش زده بودمش! میگم : نه بابا کجا در میره زدمش. 

مامان: دختر جون! اینا خیلی فرز هستن.بزرگه یا کوچیک؟ 

من: نه بابا! کوچیکه! 

مامان اصرار کرد که با نظارتش از جوراب بندازمش بیرون که خودش داغونش کنه.وقتی از خونه ای که پیدا کرده بود و خیلی هم موقتی جا خوش کرده بود - انداختمش بیرون. 

مامان:  به این میگی کوچیک؟ اینکه بزرگه! 

من:  نه بابا خیلی هم بزرگ نیست! 

خاله دختر از اون اتاق در حالی که هنوز آماده ی جیغ و داده : وای خاله جون! بزرگه؟ به من گفت کوچولوئه! 

و مامان جان حال هزارپای لاغر دراز (حدود 15سانت میشد طولش) رو گرفت و انداختش بیرون البته پس از هلاکت کامل! 

 

خلاصه که من نمی دونم این هزارپائه از کجا اومده بود و چه جوری رفته بود توی جوراب! آخه یکی نبوده بهش بگه : جا قحطه؟ تو فکر نداری؟  

از کجا می دونست که همچین سرنوشتی در انتظارشه؟ 

 

حالا بعد از این ماجرا افتادن دنبال من : ببینیم پاتو نزده؟ نگزیدتت؟ درد نمیکنه؟ مشکلی نداری؟ خلاصه مدتی هم طول کشید که من قانعشون کنم خوبم مسئله ای نیست و رفتم به کتابخونه. 

 

خدا رو شکر هزارپائه اذیتم نکرد!الان که دارم فکرشو می کنم من چه شجاع بودم توی اون لحظه

 

این بود داستان من

!?!

دستفروش هم دیگر

«قلب» می فروشد

بدون مِهر

یا مُهر استاندارد

معلم همیشه می گفت:

از دستفروش چیزی نخرید! 

 

شهناز اسحاقی

عید شما مبارک

جاناپرپروانه مارابپذیر...  

عشق دل دیوانه مارابپذیر...  

یکروزدگرمانده به پیمان غدیر...

تبریک صمیمانه مارابپذیر  

 

 

 

 

تمام لذت عمرم در این است که مولایم امیرالمومنین است
عید غدیر مبارک 

 

 

حرف

دهانم پُر از حرف است،

حیف با دهان پُر نباید سخن گفت... 

  


 

بعداً نوشت :  

 

درختی که ترانه هایش چیده می شود
 
هیچ پرنده ای بر شاخه های سوخته اش پر نمی زند
 
این را تمام فصل های ناتمام می دانند… 

 

بعد تر نوشت :   

چقد دردناکه آچار فرانسه همه باشی ولی خودت گره های کور زندگیت رو به زور دندونات باز کنی …