-
سفرنامه(4)
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1392 10:51
روز آخر هم ماجراهایی داشت. قبل از نماز صبح رفتیم حرم که نماز صبح به جماعت حرم برسیم.بعد از نماز که زیارتنامه خوندن و بعدشم مامان گفت بریم رواق غدیر گل بگیریم (حتما می دونین صبحها بعد از نماز صبح گلهای بالای ضریح رو بعد از خشک کردن در رواق غدیر بعد ختم قران بین حاضران تقسیم میکنند).خلاصه به سمت رواق راه افتادیم و دیدیم...
-
سفرنامه(3)
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1392 20:29
خب روز اول به این ترتیب سپری شد و ما شب را در حرم آقا ماندیم تا صبح. صبح بعد نماز مادرجانم گفت: بریم رواق امام خمینی برای دعای ندبه. من که تا صبح بیدار بودم و آخ نگفتم الان انگار گیج خواب بودم.یعنی گیج گیج گیج. خلاصه با خودم گفتم میرم میشینم آخرش اینه که خوابم میبره و اونجام که رواقه و حرم نیست! رفتیم و نشستیم و زیارت...
-
سفرنامه(2)
سهشنبه 4 تیرماه سال 1392 15:09
خلاصه ساعت 10 و نیم صبح 30خرداد ماه به مشهد رسیدیم. ماشین ما رو برد سمت هتل و اونجا بعد از انجام کارهای پذیرش (فرم پر کردن و این حرفها) حدود 12 داخل اتاقمون بودیم به همراه همون خانمها که به اختصار خانم ع - خانم ف و خانم م صداشون میکنیم . خانم ع شد مسئول اتاق (به اسم ایشون فیش ورود زدن.) منتها موقع تحویل کلید گفتن که...
-
ماجرای سفر(1)
سهشنبه 4 تیرماه سال 1392 10:51
سلام به همه. خب می خوام ماجرای مسافرتمون رو تعریف کنم.از الان اگه خیلی طولانی میشه معذرت می خوام! ماجرا از اونجا شروع شد که دلم زیارت می خواست و توی جشن روز معلم گفتن قرعه کشی می کنیم برای 20 نفر همکار برن زیارت!کلی دلم می خواست که جز اون چند نفر باشم فقط و فقط به خاطر زیارت.!!!! رفت و قرعه کشی نتیجه اش مشخص نشد.اما...
-
من اومدم
یکشنبه 2 تیرماه سال 1392 20:17
سلام بر دوستان گل گلاب من! من اومدم!!!!!!!!!!!! میام براتون ماجراهای جالب تعریف کنم. عید میلاد هم مبارک
-
مسافرت
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1392 10:32
سلام دوستای گلم. دارم یه چند روزی میرم مسافرت. انشااله قسمت باشه دارم میرم مشهد. نائب الزیاره ی همتون خواهم بود. خلاصه حلال کنید.
-
با تو!
دوشنبه 27 خردادماه سال 1392 17:07
با تو دل من پر از کبوتر شده است حال من و شعرهام بهتر شده است حالا تو منی و من تو هستم ؛با تو تنهایی من چند برابر شده است
-
; (
یکشنبه 26 خردادماه سال 1392 00:28
کودکی هایم عاشق تاب بازی بود... تاب می خورد و می خندید بزرگی هایم هم تاب بازی را دوست دارد... هر از گاهی دست بی تابی هایم را می گیرد و به تاب بازی می برد! نمی دانم چه رازی در میان است... ولی همین که بی تابی هایم را به تاب می سپارد دیگر بی تاب نیستم! بزرگی هایم تاب می خورد و می خندد...!
-
پاییز
دوشنبه 20 خردادماه سال 1392 09:45
(( خدا حافظ برای او چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود)) و چنین بود که در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید، و بهارم طی شد. در سراشیبی مرگ، برگها افتادند. خش خشی بی پایان زوزه ای از سرما، و صدایی از درد، باغ را ویران کرد. سبزی روی مرا می دیدی همگی گم شد و رفت، حرف مردم شد و رفت. گفتنی را گفتم، آنچه می دانستم....
-
گاه...
جمعه 17 خردادماه سال 1392 15:44
گاه می توان براى یک دوست چند سطر سکوت به یادگار گذاشت تا او در خلوت خود هر طور که خواست آنرا معنا کند . . . ...................................
-
عکس و جمله!
جمعه 17 خردادماه سال 1392 11:24
-
.................
شنبه 11 خردادماه سال 1392 16:55
احساسات بیان نشده ، هیچ وقت فراموش نمیشن... خدایا ... دلم مرهمی میخواهد از جنس خودت نزدیک ، بی خطر ، بخشنده ، بی منَت... دلم پُر است پُر پُر پُر آ نقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم میچکد.. زیاد حرف میزنم اما.. حرفم را نمیزنم
-
تقدیم به دوستانم
جمعه 10 خردادماه سال 1392 00:52
خدایا! دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته محبت اند و یادشان مایه آرامش جان می باشد. در میان خ لق معدن خیرند و دارنده پاک ترین خصوصیات. پس ای خدای من اکرامشان کن و بر صفات نیکشان بیفزای و سلامتشان بدار. آمین
-
دلتنگی...
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1392 19:16
دلـتنگــی، پیچیــده نیســــت. به همین ســادگـی... یــک دل.. یک آسمان.. یــک بغــض .. و آرزوهــای تـَـرک خـورد ه !
-
:) :(
سهشنبه 7 خردادماه سال 1392 11:22
هر نقطه که می گذارم ته دل تو می پری سر خط
-
...! ! ! !....
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 20:52
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی.چه نیازی.چه غمی است؟ تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!
-
حس می کنم....
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 17:51
گاهی حس می کنم که تکلیفم با خودم روشن نیست. نمی دونم از خودم چی می خوام. نمی دونم می خوام چکار کنم؟ نمی دونم توقعم چیه؟ گاهی حس میکنم خیلی بچگانه رفتار می کنم - جایی که باید بزرگ باشم! گاهی حس میکنم که بلاتکلیفم خودم احساسم تصمیم هام و هر چیزی که به من و احساسم مربوط میشه. گاهی حس میکنم توی یه گردآب گرفتارم هی می چرخم...
-
اندر حکایات روز آخر مدرسه
شنبه 4 خردادماه سال 1392 11:56
و پایان سال تحصیلی به طور رسمی فرا رسید. سه شنبه آخرین روز رسمی مدرسه بود و کلی برای بچه ها صحبت کردم که طی تعطیلات مطالعه رو فراموش نکنن و تا می تونن مجله ها و کتابهای مختلف بخونن . بازار عکس و نوشتن خاطره هم گرم بود. بعضی مادرها برای تشکر آمده بودند و بعضی هم تقاضای رفتن من به همراه بچه ها به پایه ی بالاتر را...
-
خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا
شنبه 4 خردادماه سال 1392 00:01
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود یتیمان را پدر می شود و مادر بی برادران را برادر می شود بی همسرماندگان را همسر میشود عقیمان را...
-
خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا
شنبه 4 خردادماه سال 1392 00:01
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود یتیمان را پدر می شود و مادر بی برادران را برادر می شود بی همسرماندگان را همسر میشود عقیمان را...
-
این روزها...
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1392 11:47
دلم میخواهد عاشق باشد عقلم میخواهد عاقل باشد این میگوید زود باش آن میگوید دور باش احساسم این روزها دوشیفت کار میکند و حقوقش را از من میگیرد . . "عشق"صدای فاصله هاست... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند... همیشه عاشق تنهاست... (سهراب)
-
دست...
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 11:22
دست بالای دست بسیار است....
-
!!
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 09:52
غرور گفت، “غیر ممکن است.” تجربه گفت: “خطرناک است.” عقل گفت: “بیهوده است.” دل زمزمه کرد: “امتحانش کن.”
-
تشنگی
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 17:10
بی"دوست" حتی باران هم... بوی تشنگی میدهد.....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 20:58
"اسمم"را سنگی نگه میدارد " خودم" راگوری و " یادم" را ... نمیدانم!
-
سکوت
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 19:55
" سکوت " خطرناکتر از حرفهای نیشدار است کسی که سکوت میکند ، روزی " سرنوشت " حرفهایش را به شما خواهد گفت
-
اندر حکایات روز معلم
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 10:39
و اکنون یعد از 3 روز از روز معلم همچنان برای ما هدایایی می رسد. و از هدایا جالبناک و تفکر برانگیزتر بعضی رفتارها و حرکات اطرافیان و بچه ها و بزرگترهایشان است. امسال که روز معلم 5شنبه بود و ما تعطیل! از روزهای قبلش هم گفته بودم (در جواب سوالشان که خانم! روز معلم کی میشه) روز معلم 5 شنبه هست. - یعنی ما کادوهامونو 5شنبه...
-
معلم
پنجشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1392 21:24
عارفان علـم عاشـق می شوند بهـترین مردم معلـم می شـوند عشق با دانش متمم می شود هر که عاشق شد معلم می شود روز معلم مبارک باد این روز رو به همه ی کسانی که به نوعی معلم من بودند در کلاس زندگی تبریک میگم.
-
گل های قشنگ
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 19:13
ذهن ما باغچه ایست گل در آن باید کاشت چه گلی بهتر از آیات خداست؟ گل کوثر گل یاس مریم گل طه گل ناس گل اخلاص و توکل به خدا گل ایمان و ادب لایق ماست اللهم نور قلوبنا بالقران ایام میلاد مبارک.
-
گاهی وقتها...
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 21:26
گاهی وقتا فکر میکنم احساس تعلق آدم هم مثل اون بچه ی گمشده توی یه خیابون بزرگه که هر کی رو از پشت سر در حال عبور می بینه فکر می کنه پدرشه و دنبالش راه میفته اما وقتی بهش می رسه می بینه که اشتباه کرده. هی روزگاااااااااااار