-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 14:04
. . .گاهی بدون بغض و گریه و بدون داد و هوار ، باید قبول کنی فراموش شدنت را ! پ.ن: خب دیگه. گاهی این حس به آدم دست می ده که فراموش شده!
-
زن که باشی...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 17:16
زن که باشی ... عاقبت یک جایی ،یک وقتی... به قول شازده کوچولو... دلت اهلی یک نفر می شود ... و دلت ،برای نوازش هایش تنگ میشود ... حتی برای نوازش نکردنش ... تو میمانی و دلتنگی ها... تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد.. سراسیمه می شوی ،بی دست و پا می شوی... دلتنگ می شوی ،دلواپس می شوی... دلبسته می شوی ؛و می...
-
کاش...
جمعه 9 فروردینماه سال 1392 23:48
کاش هفت ساله بودم روی نیمکت چوبی می نشستم مداد سوسماری در دست باصدای تو دیکته می نوشتم تو می گفتی بنویس دلتنگی من آن را اشتباه می نگاشتم اخمی بر چهره می نشاندی و من به جبران دلتنگی را هزار بار می نوشتم! پ.ن: چرا بعضی اوقات آدم با دیدن یه خواب یه عالمه انرژی می گیره و شادمان میشه؟
-
ای گل
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 18:30
تو را ای گل کماکان دوست دارم به قدر ابر و باران دوست دارم کجا باشی کجا باشم مهم نیست تو را تا زنده هستم دوست دارم . امیدوارم که : امسال سالی توأم با موفقیت و سلامت و شادی باشه برای همه
-
آرزو
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 21:01
۱۱ ماه و اندی گذشت بعضیا دلشون شکست بعضیا دل شکوندن خیلیا عاشق شدن و خیلیا تنها خیلیا از بینمون رفتن خیلیا بینمون اومدن گریه کردیم و خندیدیم زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید
-
ای دوست...
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 22:15
دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنه کارم دلم گرم است میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم ای دوست برایت من خدا را آرزو دارم
-
آدمها
پنجشنبه 10 اسفندماه سال 1391 20:48
-
!!
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 23:06
همیشه دور نما ها خواستنی ترند مثل سراب مثل فردا مثل . . .
-
اردک...
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 21:09
به بچه ها گفتم چون درس علوممون در مورد حیوانات و محل زندگیشون بود. شما هم در مورد لانه ی جانوران نقاشی بکشید. یکی از بچه ها بعد مدتی اومد و دیدم یه نقاشی کشیده این جوری: یه پرنده ی چاق که توی دلش هم یه پرنده است! کنارش هم رودخونه و آسمان آبی و خلاصه .... برگشتم میگم: این چه جوریه؟ - خانوم این اردکه کنار لانه اش. میگم...
-
...........
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 23:24
یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایم را دَم ِ در بگذارم تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او ما بقــی را هم نقــدا” بــا خود بــه گور می بـــرم ما بقــی همــان ” آرزوی بــا تــو بودن ” است نتــرس جانکم حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم تو دلیل تمام دلتنگی های من نیستی نبودنت اما ... هست ...! کاش میشد...
-
فکر کن
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 19:29
امروز معاون مدرسه که جویای شغل اولیای بچه ها بود به کلاس اومد. به یکی از بچه ها گفت: پسرم شغل پدرت چیه؟ - آقا لوله کشه رو به یکی دیگه از بچه ها که از قضا از اون متفاوتهاست کرد و همین سوال رو پرسید. اون بچه چی جواب بده خوبه؟ - آقا بابای ما شیلنگه!!! خلاصه من که نتونستم خودداری کنم و زدم زیر خنده! میگم : بچه جون درست...
-
گاهی
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 23:46
گاهی باید آرزوهایت را مثل قاصدک بگذاری کف دست و بسپاری به دست باد ... تا برود و سهم دیگران شود...
-
خداحافظی
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1391 08:55
دو شنبه یکی از بچه های خیلی شیطون کلاسم انتقالی گرفت و به خاطر کار خانواده اش رفت تهران.خلاصه من پوشه کارشو تکمیل کردم و همه ی کارها و فعالیتهاش رو جمع کردم (برای مدرسه قبلی داشتن این مدارک که به نوعی سیر تحول و پیشرفت بچه رو از اول سال نشون مبده- مهمه) و زنگ آخر بهش دادم و در جواب نگاه پرسشگر بقیه شروع کردم به توضیح...
-
بلاتکلیف
شنبه 28 بهمنماه سال 1391 18:33
عرضم به حضورتون که : بنده طی یک توفیق اجباری!در آزمون فراگیر شرکت کردم و توی یه رشته که مرتبط با کارم باشه قبول شدم (اونم یه رتبه نسبتاً خوب). حالا موندم که برم دنبال کاراش یا نه؟ خودم که کارشناسی دارم اما غیر مرتبط با تدریس!. چیزی هم که قبول شدم باز کارشناسیه منتها مرتبط با رشته ام.(مدیریت آموزشی) و البته در ولایت...
-
آدمها
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1391 19:11
فقط ممکنه ما دلیلش رو متوجه نشیم.!
-
جمله
شنبه 21 بهمنماه سال 1391 19:36
-
قهرمانان کوچک من!
سهشنبه 17 بهمنماه سال 1391 16:25
سلام به همه! امروز تیم کلاس ما بین سه تا کلاس برنده شد. نتیجه بازی هم ۳ به ۰ به نفع ما. اگه بدونین بچه ها چقدر شادی می کردن و خوش حال بودن! منم خیلی خوش حال بودم! (هر چند جام جهانی نبود اما خوب دیگه! )
-
این چند روز
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1391 18:14
سلام به همه. این هفته خیلی سرم شلوغ بود. اصلاْ از اون هفته انگار همه چی فشرده کنار هم گذاشته شده بود. قرار بود که چهارشنبه هفته پیش یرم جواب آزمایشهایی که از محل کارم خواسته بودم رو بگیرم و وقتی رفتم خانومی که جوابها رو می داد برگشته میگه: یکی از جوابات نیامده واسه من - فقط عدم اعتیادت اومده (خب بسلامتی معتاد نبودم!!)...
-
میلاد مبارک
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1391 21:08
امشب همه نیلوفران مشتاق روی دلبرند جمع شقایقها همه مست می پیغمبرند امشب تمام قدسیان مهمان بزم سرمدند جمع ملائک تا سحر مشغول ذکر احمدند
-
یه چیز جالب!
جمعه 6 بهمنماه سال 1391 19:27
دخترها مثل میوه های درخت هستند.بهترینشان در بالاترین نقطه درخت قراردارند. اکثر پسرها نمیخواهند به بهترین ها برسند چون میترسند سقوط کنند و زخمی بشوند لذابه میوه های پوسیده روی زمین که خوب نیستندامابدست آوردنشان آسان است،اکتفا میکنند. میوه های بالای درخت فکر میکنند مشکل ازآنهاست درحالیکه آنها فوق العاده اند. آنها فقط...
-
:-o
جمعه 6 بهمنماه سال 1391 16:41
تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم، آرزویم همه سرسبزی توست ...
-
چرا می نویسم؟
پنجشنبه 5 بهمنماه سال 1391 19:43
مدتی قبل یکی از دوستان (ارکیده خانم)ازم خواسته بود که در مورد اینکه چرا اینجا می نویسم و اینا بگم و چون کمی سرم شلوغ بود و نتونستم تا حالا در این مورد بنویسم ایشون بسیار ناراحت شدن! اما من و دلیل نوشتنم: تاریخ نوشتن من بر میگرده به موقعی که سال اول دبیرستان بودم و به تشویق یکی از دبیرای ادبیاتمون من می نوشتم.هنوز...
-
تشکر :)
چهارشنبه 4 بهمنماه سال 1391 20:16
هفته قبل که آزمونهای جمع بندی رو تازه شروع کرده بودم و پای برگه نوشته بودم : گلهای من موفق باشید؛ وقتی سوالات رو برای بچه ها خوندم و داشتیم به آخراش می رسیدیم. یکی از بچه ها میگه: - خانوم این جمله که پائین نوشتین هم حل کنیم؟ - نه عزیزم اون حل کردنی و نوشتنی نیست. - خانوم برای چیه؟ - عزیزم در این جمله من برای شما آرزوی...
-
بعضی چیزا
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 19:57
بعضی وقتا آدم نمی تونه بعضی رفتارا رو توجیه کنه و چیزی در موردشون بگه! مثلاً: من مسیر خونه تا محل کارم و بالعکس رو با بابا طی می کنم و این هفته چند روزی بود که تا رسیدن بابا یه مسیری رو خودم یواش یواش می آمدم و گاهی بچه های کلاسم که باهام هم مسیر بودن همراهیم می کردند. دیروز آقای همکار برگشته میگه: چند روزه سرویستون!...
-
کوکو
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 18:17
سلام به همه ی دوستان. این دو روزه حسابی سر من و دور و بر این سیستم! شلوغ بود. و اما قول دادم که طرز درست کردن کوکوی بادمجون براتون بگم و الوعده وفا. فقط عکسی ازش ندارم که نشون بدم! مواد لازم: یک عدد بادمجان قلمی نسبتاْ بزرگ یک عدد سیب زمینی متوسط (دو تا کوچیک) یک عدد پیاز متوسط نمک و زردچوبه و فلفل {به اندازه لازم}...
-
همینجوری
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 19:26
عرضم به حضورتون که امروز کلی با خاله دختر جان (زن داداشی) خوش گذروندیم. البته جای خاصی نرفتیم ها! فقط با هم که بودیم کلی حرف زدیم و کلی تعریف کردیم و از این چیزا! داشتم بهش یه کتاب رمان از قفسه کتابام می دادم که بخونه توش چی پیدا بشه خوبه! ( نه اینکه کتابی که بخونم توی قفسه واسه خودش جا خوش میکنه تا چی بشه اینم...
-
عکس العمل ...
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 10:20
بعد از اون آزمون جمع بندی و اینکه برگه های عملکردشون رو دادم دستشون که ببرن خونه! با انبوهی از مادران مضطرب و نگران روبرو شدم که : - خانم معلم ؛ همین نمره رو توی کارنامه اشون میذارین؟ - خانم معلم ؛ به بچه میگم مگه عینک می خوای که سوال به این آسونی رو جا انداختی؟ - خانم معلم ؛ نمیشه یه فرصت دیگه بهشون بدین؟ - خانم معلم...
-
نا امیدی
چهارشنبه 20 دیماه سال 1391 17:59
این بچه های من اینقدر که بازیگوشند ! به فکر درس و زندگی نیستن! بچه هه توی مفاهیم ریاضی به صورت شفاهی مثل جت عمل میکنه بهش برگه دادم (آزمون جمع بندی و اینا) در حد لالیگا گند زده به تمام باورهای من در مورد خودش! منم امروز این شکلی رفتم سراغشون و یه نیم ساعتی موعظه شون کردم و البته آنچه به جایی نرسد نصیحته!! یه آشی...
-
تعطیلی
شنبه 16 دیماه سال 1391 18:15
شما فکر کن من ۴شنبه به بچه ها تکلیف آدینه دادم و همیشه که دو برگه میشد(دو طرفه) این بار ۳ برگه ی پشت و رو بهشون دادم و دیکته شب. بچه ها برگشتن میگن: خانم اجازه! مگه شنبه تعطیله؟ - نه چطور مگه؟ - آخه بهمون ۴ برگه دادین که بنویسیم! - نخیر تعطیل نیست - اینا هم زیاد نیست . تنبلی هم نکنین و پسرای خوبی باشید. ++++++++++++...
-
شیر کلاغ!
سهشنبه 12 دیماه سال 1391 20:43
دیروز زنگ فارسی توی کتاب بچه ها یه تصویر بود که کلاغی به همراه جوجه اش در جایی شبیه گودال آب دیده می شد و از بچه ها خواسته شده که تصویرخوانی کنند و هر چه می فهمند توضیح دهند. داشتم بالای سر بچه ها رفت و آمد می کردم و نوشته هاشونو میدیدم که این موضوع مطرح شد. بچه ی کلاسم نوشته بود کلاغ به جوجه اش شیر میدهد تا بزرگ و...