| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
گفــت : با پدر یه جمـــله بســـاز
گفتــم: من با پدر جمله نمیســازم،
دنیـــــامو می سازم
*+*+*
میلاد امام علی (ع) و روز مرد بر شما مبارک.

سلام.
این چند روز همه چی قاطی شده بود.
این چند روز همه چی ریخته بود به هم .
من - حالم - حوصله ام - اطرافیان . . . .
خب به حضورتون عارضم که :
پنجشنبه من و مادرجان! به همراه یه کاروان راهی سفر شدیم.البته چند نفر از همکارا هم بودن ولی کاروان فقط همکار نبودن.
صبح قرار حرکت ساعت 7 بود که حدود 7:20 دقیقه انجام شد.
دو نفر از دانش آموزانم هم به همراه مادرشون اومده بودن و به محض سوار شدن با صدای بلند سلام کردن که یه جورایی باقی همسفرا متوجه شدن که من معلم این دو تا جوجه هستم
موقع توقف برای صبحانه - که من بلند شدم کمک کنم برای تقسیم صبحانه - پسرام هم آخر سر برای جمع کردن بلند شدند و یه جورایی داشتن خودشونو به من نشون میدادن که فعالیت می کنند و این حرفها.
خلاصه به قم رسیدیم و زیارت و یاد دوستان و موقع ناهار که رفتیم رستوران باز حرکات این دو تا جالب بود.سریع رفته بودن بالا و برای من هم جا گرفته بودند و با رسیدنم به سالن - فریادشون بلند بود : خانم ، خانم بیاین اینجا براتون جا گرفتیم.
خلاصه که رفتم پیششون و دیدم مادر یکیشون یه میز دیگه نشسته و میگه : بلند شو بیا و خانمهای حاظر در میز گفتن : بچه دوست داره پیش معلمش باشه - سخت نگیر.
و به این ترتیب ناهار رو در کنار دوتا پسرم صرف کردیم (جاتون خالی)
خلاصه تا آخر سفر این دو تا بچه حسابی هوای منو داشتن و کلی رفتار جالب ازشون دیدم.
حسابی بهم خوش گذشت.
سلام به همه ی دوستان.
والا نه که نزدیک شدیم به ایام پایانی سال تحصیلی!یه کم بین نوشتنم فاصله افتاده (آیکن بانوی در حال توجیه)
خب بریم سر کادوهای روز معلم
تقدیم به همه ی کسانی که نقش معلم را دز زندگیم داشتند حتی اگر اسماْ معلم نبودند . . .
ای خدای عشق ، ای ام الکتاب
ای معلم ، ای سراسر آفتاب
در کتاب دل نویسم با مداد
ای معلم روز تو تبریک باد

پ.ن:
از دیروز پیامها و تماسهای تبریک شروع شده و خوشحالم که معلمم و کاش معلم خوبی باشم و از دوستانی که به یادم بودن ممنونم
پ.ن:
این روز رو به طور ویژه به هیدرا بانو و دوستان دیگه ای که در کسوت استادی هستند؛ تبریک میگم.
زنگ ورزش بود و هوا کمی ابری.
بماند که من عاشق هوای ابری و بارونی هستم.
رفتیم حیاط و بعد تیم شدن بچه ها ! گفتم : اگه بارون بگیره میریم نمازخونه - اونجا بازی کنین.
پسرا : نه خانم.اون موقع هوا منچستریه و بازی می چسبه.یعنی ما فوتبالیست نیستیم؟
من: چرا - هستین. اما نمیخوام فوتبالیستهای سرما خورده باشین.
در حین این حرفها چند قطره بارون بارید.
مبگم: پسرا ! بریم نمازخونه؟
- نه خانم ؛ هوا خیلی خوبه.ما این هوا رو دوست داریم.
من: اگه شدید تر شد - میریم! باشه؟؟
- باشه خانم.
کمی گذشت و هنوز نم نم بارون ادامه داشت.این بار جای پسرا و من عوض شد انگار که اونا شروع کردن به توصیه اینکه:
خانم ما داریم بازی می کنیم ؛ شما برین کلاس.
خانم برین زیر دیوار بایستین - خیس میشین.
خانم ما اینجا خوبیم؛ شما برید داخل.
خلاصه هر کدومشون داشتن ازم می خواستن که برم داخل!نکنه اذیت بشم از بارون!
و خبر نداشتن که من چقدر هوای بارونی رو دوست دارم.
بهشون اطمینان دادم که منم بارون رو دوست دارم و از بودن کنارشون خوشحالم.
اما توی دلم هم خیلی خوشحال بودم از این حس مسئولیتی که نسبت به من داشتن و ابرازش می کردن؛ مردان کوچک کلاس من 