ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 6:33 PM

ترجیح می دهم در زندگیم اسم همه را "غریبه" صدا کنم که وقتی از پشت خنجر می زنند با خود بگویم: "بیخیال از غریبه بیش از این انتظار نمی رود" !!!! 

بعضی...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 6:05 PM

بعضی آه ها را


هر چقدر هم که عمیق بکشی


باز هم دلت خالی نمی شود...

ماجرای تیم ما و مسابقه  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 6:21 PM

سلام . 

از سه هفته پیش قرار بود که ما یه تیم هفت سنگ به اداره معرفی کنیم و چون متقاضی زیاد بود، ما به نفع حضور همکاران کنار کشیدیم اما ته دلمان خواست که برویم مسابقه!! 

خلاصه دو هفته پیش همکارجان(مربی تربیت بدنی) گفت که : هر مدرسه میتونه یه تیم دیگه هم بفرسته! و این شد که ما هم یه تیم شدیم! 

گذشت و گذشت و امروز روز مسابقه هفت سنگ بود و من چون صبح کلاس ضمن خدمت داشتم - بعد از کلاس به مدیرجان! زنگیدم که چه خبرا؟ گفت: من دارم از دانشگاه میام و تیم شما هم گویا انصراف داده و منحل شده!  منم گفتم خوب چه بهتر!(داشتم نقشه میکشیدم که عصر به همراه داداجان به دنبال دادابانو! برویم که همکار جان زنگید که : کجایی پس؟ مگه کلاست تمام نشد؟ بیا سالن تمرین کنیم!!!!من  گفتم که مگه تیم منحل نشه؟ 

گفت : نه! 

منم سریع ناهاری عجولانه خوردم و رفتم سالن و دیدم که از نه تیم شرکت کننده فقط چهار تیم حاظرند و با همین تعداد مسابقه شروع شد!! 

مهم این بود که یکی از تیمها چون همکاران با سابقه 20 سال به بالا را در خود جا داده بود و کمی هم مغرور بود شروع به ایراد گرفتن از در و دیوار کرد و هر تیمی که مشغول بازی شد ، با اعتراض بجا و بیجای ایشان مواجه شد!! خلاصه قرعه ما و آنها هم با هم شد و هر بار به بهانه ای شروع به اعتراض کردند و جدال بی حد و اندازه اشان و همراهی سرداور با عث شد که نتیجه را به نفع آنها اعلام کنند! بعد که تیم دوم مدرسه هم از تیم مقابل برد باز هم آنها شروع به اعتراض و اینا کردند و بعدشم که با تیم ما بازی کردند بازم جر زنی کردند و خلاصه کلاً با جرزنی!! برنده اعلام شدند! 

اما خیلی جالب بود که دور هم جمع شدیم و کمی به سر و کول هم پریدیم و همین باعث کمی خوشحالی شد! 

و فهمیدیم که همکاران قدیمی ما بسی جر زن تشریف دارند!

ماجرای حس ششم من و خواستگاری داداش جان !  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 7:12 PM

سلام به همه. 

 

یادتونه یه بار گفتم حس ششم من خیلی قویه؟ 

یادتون نیست؟ 

عیب نداره.  

داشتم میگفتم ؛ من مدتها پیش حس کرده بودم که خاله دخترجان! و داداش جان ! ما کمی تا قسمتی خیلی زیاد به هم علاقه دارن یا چیزی شبیه به این! و یه مدتی که گذشت من ناشی ناشی برگشتم به خاله دختر گفتم: نظرت نسبت به داداجان چیه؟؟!!در موردش چی فکر میکنی؟ 

که خاله دخترجان! این جوریا شدن و شاکی که یعنی چی و ما با هم دختر خاله و پسر خاله ایم و همین و بس و .... 

و من از اینکه یهو و مستقیم و بی مقدمه سوال کرده بودم از کرده خود پشیمان شدم در حد المپیک و کمی بیشتر 

خلاصه مدتهای مدیدی گذشت و من هنوز در این حس بودم که این دو تا به هم علاقمندند منتها هیچی توی ظاهر کاراشون و کمی هم باطنش! اینو نشون نمیداد(در برخوردهای مستقیمی که با هم داشتند)!!!!!!!!!! 

اما من که به حسم مطمئن بودم هم کم کم به  شک افتادم که دختر جان چرا به بچه های مردم برچسب!!! می چسبانی! چه معنی میده!و بسی خودم را ملامت کردم که این چه افکار شیطانیست که در ذهن میپرورانی!!!! 

 

گذشت و گذشت و خاله دختر هم به دانشگاه رفت و من دیگر داشتم مطمئن میشدم که شاید اشتباه بود! اما هنوز حسم همان بود از رفتارهای غیر معمول دو نفر(عکس العملها شاید واژه بهتری باشه). 

خلاصه از ما اصرار به داداش جان! برای تشکیل خانواده و از او انکار! 

(آخه یه خاله دختر بزرگتر از این خاله دختر مذکور هم موجود است که ایشان کنگر خورده و در خانه خاله جان! لنگر انداخته اند! و اصلاْ هم به فکر اینکه به خانه بخت بروند نیستند!!) 

و هی دادجان ما گفتن نه و ما هی گفتیم نمیشود و می مانی بوی ترشی میگیریو دادی ما  که یعنی چی؟ خلاصه من که بسی اصرار میکردم میخواستم که به حدس خودم برسم! و هی میگفتم که : حالا تو یکی را معرفی کن! بقیه اش با ما! 

بالاخره گذشت و گذشت تا روزی مادرجان مرا به کناری کشید و گفت:ببینم دختر جان! تو که بسی با این پسر جیک تو جیک می باشی!! نکند خاله دختر را میپسندد؟ و من  که نمیدانم والا! 

این شد که ماجرا به فاز دخالت مادرجان! رسید و معلوم گردید.بعله! ایشان بسی به این مورد فکر میکنند! 

بنده مأمور گردیدم که از زبان خاله دختر بگیرم که اوشون هم به ایشون فکر میکنند و اینا! یا نه!(بیخود- خیلی هم دلش بخواد {شکلک یه خواهرشوهر بدجنس}) 

خلاصه اولش خاله دختر ما از این حرفها که من غافلگیر شدم و اینا و هزار تا حرف دیگه که در این موارد گفته میشه زد و بعدش قرار شد به من خبر بده و بعدش گفت : هرچی مامانم و بابام بگن! 

و واضح و مبرهن است که این حرف در زمانی گفته میشود که دختر حاضر باشه و اینا! 

و به این ترتیب قرار شد که با هم صحبت کنن و این جلسه صحبت هم برگزار گردید و نتیجه رضایت بخش عنوان گردید!!!! 

و امروز (۲۰/۲/۹۱) اوشون (خاله دختر) و ایشون (داداجان ما) برای آزمایش ژنتیک رفتن و امیدوارم همه جوانها خوشبخت باشند و همه به آرزوهاشون برسن و این دو کبوتر عاشق هم در کمال سلامت و خوشبختی به خانه بخت بروند!!! 

{{تا اینجا کشفیدم که حسم نسبت به حال و هوای دادجان درست بوده}} و مطمئنم که نسبت به حال و هوای احساس خاله دختر هم به زودی خواهم فهمید........ 

 

این بود ماجرای حس ششم من!!

 

 

همیشه...  چاپ

تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 9:00 PM

همیشه نگاهت به خدای آن بالا باشد تا دلت از آدم های این پایین نشکند..

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>